تبليغاتX
حس اول - من یک حصارم...


حس اول

((اینجا تابوریس است شهر حس اول شهر غزلهای دورگه شهر تشنج کلمات شهر یک صالح سجادی))

 

۱ـسلام

۲-حرفی برای این پست ندارم گفتنی ها کم نیست...

۳ـوبلاگ غزل محض را هم با مطلبی در باره ی مفتون امینی بخوانیدو...

www.saav.blogfa.com

4ـاین غزل...این غزل درغزل ....

 

وقت است برخیزی ستون آسمان را بشکنی

حد مکان را رد کنی.ظرف زمان را بشکنی

 

خشکیده در بغضت گلو برخیزو خنجررا بکش

آنقدر بر حلقت بزن تا استخوان را بشکنی

 

از نو روایت کن به خود در قصه شخصیت بده

وقت است با یک ضربه خط داستان را بشکنی

 

بر نردبان شعر من بر پله ی آخر بایست

آنقدر تقطیعم بکن تا نردبان را بشکنی

 

این کافه از ظرفیت عصیان تو کوچکتر است

تبریز می ریزد به هم تا استکان را بشکنی

 

امشب تورا از پنجه ی ائینه بیرون می کشم

اما تو هم باید حصار بین مان را بشکنی

             **********

وقت است برخیزی پسر بی آنکه در من بشکنی

آنقدر آوارم کنی تادرمن این تن بشکنی

 

باید(من)این پاکیزه را تا هرزگی پایین کشی

چون زانوی زن خم کنی چون قیمت زن بشکنی

 

باید برقصی روی من باید بچرخانی مرا

آری بلرزان سینه را به به چه بشکن بشکنی

 

من یک سفال قیمتی در خاک تو یک گورکن

باید مرا در ناگهان قبر کندن بشکنی

 

من لاشه ای گندیده ام در قبر تو دزد کفن

شاید سرم را در جنون نبش کردن بشکنی

 

یا تیشه ام دردست تو بر کوه نقشی میزنم

تا لحظه ای که تو سرت را با سر من بشکنی

 

من یک حصارم می توان از روی آوارم گذشت

من یک درم که می توانی جای بستن بشکنی

                       **********

وقت است برخیزی ستون آسمان را بشکنی

ظرف زمان را پر کنی حد مکان را بشکنی

 

در ظلمت من گم شدی گویی که در شب سایه ای

من روبه خورشیدم بزن این(شانه دان)* را بشکنی

              ***********

صبح است برمی خیزد از زانوی خوابی خوش زنت

واز تو می خواهد که خط داستان را بشکنی

 

بربسترش مردیست با آئینه هم بستر شده

بر بسترش مردی...که از تو خواست ان را بشکنی

5ـیا حق

 

 *اشاره ایست به بیتی از خاقانی(من نصیبه ی زان جهان این شانه دان آورده ام)

نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 18:26 توسط صالح سجادي | |


Design By : Night Skin