تبليغاتX
حس اول - سو مین قطره ی خون...

حس اول

((اینجا تابوریس است شهر حس اول شهر غزلهای دورگه شهر تشنج کلمات شهر یک صالح سجادی))
سو مین قطره ی خون...

 

1 سلام به اين زودي قصد بروزكردن نداشتم اما همه چيز براي من يا خيلي دير اتفا ق مي افتد يا خيلي زود به اين زودي محرم از راه رسيد وما بايد اين مجلس رقص پست قبلی را تعطيل كنيم.چشم باز مي كني چند دليل كوچك وبزرگ دور وبرت را مي گيرند ومجبوري چيزي بنويسي يا چيزي را خط بزني

2 حس اول الان تقريبا يك ساله است در اين مدت با خيلي ها آشنا شدم به خيلي ها نزديك واز خيلي ها دور شده ام دوستاني پيدا كرده ام كه هر گز...بحث هاي فراواني در گرفته است كه گاها خيلي چيز ها ياد گرفته وگاها بي هيچ نتيجه اي تمام شده است همه ي اين اتفاقها وقتي كنار هم جمع مي شوند هر چه قدر هم كه دلت گرقته باشد مجبورت مي كنند كه اين راه را ادامه دهي نمي دانم كي ميرسد كه براي تك تك دوستان كامنت خدا حافظي بگذارم اما به هر حال اگر هم برسد آن خداحافظي ارتباطي را قطع نخواهد كرد .چه قضيه از يك ارتباط صرف وبلاگي فراتر رفته است

3 اين روزها خبر هاي خوشي از سازمان فرهنكي هنري شهرداري تبريز بگوش مي رسد انجمن وبلاگ نويسان تبريزتا سيس شده است مسابقه وبلاگ نويسي محرم هم داريم تحت عنوان( گريه در فضاي مجازي )كه به زودي اعلام مي شود دكتر (نوين)شهر دار تبريز هم در جلسه انجمن رسما وبلاگ نويس شدنش را اعلام كرد و....خدا آخرش را به خیر کند

۴ تا چند سال پيش محرم براي من مفهومي نداشت چون تا چيزي را نمي ديدم باور نمي كردم تا اينكه...(بگذار اين ماههاي حرام بگذرد)

۵ چندين باربا چند تن از دوستان بحثي پيش آمد پيرامون( زبان وفضا)ي شعرواينكه ايندو در برخي از كارهاي من بيشتر به كلاسيك نزديكترند تا...هميشه براين عقيده بوده ام كه همه چيز را در شعرسوژه ي آن شعر تعيين مي كند و...شايد اين نا پرهيزي وسه غزل دريك پست كه نتيجه ي تشنج هاي متفاوتي هستند اين بحث را تمام كند.

 ۶ یا حق


خط اول

يك ميز كج دو صندلي كهنه، فنجان سرد، چاي پلاسيده

يك داستان شروع زن و مردي لاي كتابهاي پلاسيده

دو غار در دو كوه تب آلوده دو اتفاق در پي افتادن

يك راه گيج ومحو شده در متن، دو شانه يك رداي پلاسيده

دو صندلي كمي به جلو رفتند، بر هر كدامشان جسدي لم داد

مرد از شروع قصه سخن مي گفت، زن بر لبش« پلا» ي پلاسيده ...

كه داستان به صفحه بعدي، رفت توي همان دو غار كه حرفش بود.

پژواك بی صدای« كجا هستيم» در بهت آن فضاي پلاسيده

خفاشهاي له شده را رم داد، يك اتفاق روي زمين افتادو

 متصل شدند همديگر ...

                                           پاي دو ردپاي پلاسيده.

                                          ********

زن دست مي كشيد به متن مرد و مرد در تصور يك زن بود

يك زن كه تن ندارد و مي رقصد بر روي ساقهاي پلاسيده

زن خواب ديده بود كه مي رقصيد در زير پاي او سر مردي بود

بيدار شد، در آينه مردي ديد، با دست كنده، پاي پلاسيده

انگشتهاي مرد به آرامي رفتند از تصور زن بالا

زن را ورق زدند كتابي بود با فرم و محتواي پلاسيده

انگشتهاي مرد به آرامي رفتند از تصور زن بالا

دوکوه خیس بود وبذاقی سرد .برقله کوهپایه پلاسیده

                                      *********        

زن انتهاي قصه خود را خواند مردي درون آينه جان مي داد..

: صدسال مي شود كه تو در زير اين سايه كرايه پلاسي ...

                                         د يالا بلند شو برواز اينجا بوي تنت گرفته هوايم را

اصلا نگاه كن به سر و وضعت، اين لاشه لايه لايه پلاسيده...

روح مرا زباله نشين كردي از دست توست هر چه كشيد اين متن

بايد تو را كشيد و بدور انداخت، دندان آسياي پلاسيده...

                                       *********

بغضي چكيد روي زمين افتاد، مردي كه باز راه گلويش را...

باران گرفته بود.... و مي باريد. آنوقت يك بلاي پلاسيده از داستان گذشت، و پس از چندي بر روي آن دو صندلي لرزان دو اسكلت مكيده شده بودند ديگر در آن دو جاي پلاسيده نه كوه بود نه غاري نه دستي كه داستان بنويسد و راهي كه مانده بود لگد مي خورد...

                                                              زير دو ردپاي پلاسيده.

                                        ********

زن گفت: شعر ترس فرح بخشي است عصيان دردهاي نياسوده

شيطان كوچكي ايست كه مي رقصد در ذهن واژه هاي پلاسيده.

 


خط دوم

اول تو در من آمده بودي به ديدنم

گفتي «اذان» بگوشم و ديدي شنيدنم

 

در شيرخوارگي من و سينه تو بود

كندوي شير تازه و حرص مكيدنم

 

گفتي بتن، تنيدم وگفتي پريدن است

پايان سبز پيله بر اين تن تنيدنم

 

احساس مي كنم كه به پروانه مي رسم

اي خوش چماندن تو واي خوش چميدنم

 

اي تن ببين كه پرچم تسليم مي شود

رنگ پريده ي تو به رنگ پريدنم

 

در كام شب زبان من آتش گرفته است

شمعم كه در تدارك سرخ دميدنم

 

پس بنگر آفتاب خروسك گرفته را

شمعي شده است در سحر سربريدنم

 

امروز من نه آن من ديروزي ام كه بود

چنگي دريده بودم چنگ دريدنم

 

                            ********

مي دانم آفريده دست توام ولي

دستي بده بر اين هوس آفريدنم

 

يوسف اگرچه نيستم، اما تو داده اي

بازار مصر و ثروت يوسف خريدنم

 

كال توام كه چيدن هر سيب در بهشت

موكول گشته است به فصل رسيدنم

 

از من بگير برف وسر كبكي مرا

پس ابرو آسمان بده بر سر كشيدنم

 

اي راز هفت بند كه هفت بندمي

اي خوش چماندن تو واي اي خوش چميدنم.


خط سوم(تقدیم به حسین جنون خدا)

از گلوپاره ی حق حق « هو» سومين قطره خوني اي مرد

پنجمين نقطه ی سرخ عشقي، در جهاني چنين زرد در زرد

 

هفت دريا تركمرده ی توست، گوشه ی داد، در پرده ی توست

آسمان هم زمين خورده ی توست، روح عصيانگر كهكشانگرد

 

اولين ضربه... مهراب گلگون، دومين جرعه ...تشتي پر از خون

و تو مجنون مجنون مجنون، آه اي مرد، اي مرد، اي مرد

 

اي سرافراز گردن كشيده واي رها در رها وارهيده

و اين حيات حقير خميده، استخوانسهم سگهاي ولگرد

 

مست بند فسون خدايي، خشم وشمشير و خون خدايي

جلوه اي از جنون خدايي، بوسه اي آتشين بر لب درد

 

خون و لبخند و قران لب تو، سرخ سيراب عطشان لب تو

خيزران بوس پيمان،  لب تو آب را تشنة تشنگي كرد

 

حجله اي مست وصلي نهاني، مادري ضجه پوش جواني

آنطرف تير خورده كماني، آهوان تشنه، صحرا پر از گرد

 

نيزه هايي كه خصم تو بودند ظهر اندر طلسم تو بودند

بعد از شوق جسم تو بودند، جاي جسمي كه... شاعر نه،برگرد. 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت14:14توسط صالح سجادي |