تبليغاتX
حس اول

حس اول

((اینجا تابوریس است شهر حس اول شهر غزلهای دورگه شهر تشنج کلمات شهر یک صالح سجادی))
مرگی مقدس خان به خان در لوله می چرخد

 

بازی یلدا به لطف شهرام میرزائی یقه ی ما رو هم گرفت راستش رو بخواهید چیزی از این بازی نمی دونم امروز هم بعد از کلی زور زدن وبررسی وبلاگهای دوستان یه چیز های رو یاد گرفتم قبلا هم توسط عزیز ی به این بازی دعوت شده بودم که به همین دلیل متاسفانه بی جواب ماند که عذر می طلبم از آن عزیز.

پنج نکته از یک صالح سجادی می گویم شما باور نکنید

۱ــ۱۳۵۵ تبریز.مدیریت آموزشی علامه ی تهران.(شعر کاریکاتور خط و...)به دو زبان ترکی وفارسی شعر را مدیون استادم منزوی وبقیه را مدیون جواد علیزاده و ....

اولین بار به لطف پدر که منظومه ی حیدر بابای شهریاررا برایم خرید وشبهای زمستان سرد نبریز برایم خواند با چیزی به نام شعر آشنا شدن سحر آنکلام هنوز هم رهایم نکرده..بیر اوچایدیم بو چیر پینان یئلی نن /داشلانایدیم داغدان آشان سئلی نن....

۲ــ قبل از من تمام فرزندان مادرم در همان ماههای اولیه ی تولد مرده بودند مادرم مرا با هزار جور نذر ونیاز زنده نگه داشت یکی از آن نذر ها الان هم در میان تر کها رایج است این بود که حلقه ای به نام (حیدری)مثل دختران در گوش من انداخته بودند که قرار بود در هفت سالگی به پابوس امام رضا ببرندم وهمانجا حلقه را در آورده ودر ضریح بیاندازند من بد بخت هم هر موقع به کوچه می رفتم بچه ها داد می زدند که صالح دخترشده صالح دختر شده و...یک روز از زور عصبانیت حلقه را آنقدر کشیدم که گوشم پاره شد وآن را تو کوچه انداختم وگریه کنان به خانه برگشتم حلقه هیچ وقت پیدا نشد من هم نمر دم اما به لطف خدا هنوز  هم حیدر ی ام وغلام حلقه بگوش آستان مولا علی.

۳ــ بد ترین خاطره ی عمرم در شب ۲۶ بهمن ۸۳ اتفاق افتاد در زدند یکی موبایل پدرم را به من نشان داد وگفت این مال پدر توست؟گفتم بله گفت سریع با من بیا کمی آنطرفتر ماشین پدرم را دیدم که آرام ودقیق گوشه ی خیابان پارک شده بود وپدرم را که پشت فر مان با چشمان باز به خواب رفته بود !!!او یک حسین چی به تمام معنا بود هر سال محرم با هیئتی که خود موئسس آن بود مشهد می رفت آن روز هم از هیئت می آمد به خانه که وسط را می برندش بهشت.

۴ــشاید بزرگترین ایراد من این باشد که خیلی زود قاطی می کنم کمی عجولم وخیلی کم خجالت می کشم یعنی تا سیگار هست چرا خجالت بکشم این هم یک ایراد که سیگاری هستم البته دور از چشم عیال مکرمه...این هم یک ایراد که بعضی چیز ها را از زنم مخفی می کنم این هم یک ایراد که زن ذلیلم و....بگذریم

۵ــبعد عمری حقیقت پرستی سهم صالح از این داوری چیست؟/آه اززندگی حمدو سوره از عدالت فقط کاسه ای سم.یا حق

در نهایت پاس می دهم به (احسان مهدیان عزیز).(عالین دوست داشتنی). (آیدا با دو الف ودو نقطه).(غلامرضا رزمی همشهری)ویک (مهدی آذری گل)

یا حق

 

۱ــ سلام

۲ــ سرزمین من تابوریس از دیر باز تا کنون تاریخ خود را با خون نوشته است از نبرد کوروش با آتروپات سردار تورانی که پس از خیانت عده ای از درون به نفع کوروش تمام شد وبه دستور کوروش ان منطقه را (آتروپادگان)نامیدندکه بعد ها شد (آذربایجان)بگیر تانبرد رستم وافراسیاب(آلپ ارتونقا .در زبان ترکی)که باز هم به مکر...

تا خشم بابک (بای بک)ودوباره خیانت از درون ومکر افشین هاتا....( آلپ ارسلانها .کور اوغلو ها.قوچاق نبی ها.... تا ترکهای بی لیاقت قاجار وجدایی ها.سارای ها خان چوپانها ودوباره خیانت ها و روسها ومکر ها تا ستار خانها.باقرخانها .خیابانی ها.پیشه وری ها.۲۹ بهمن ها.باکری ها. شفیع زاده ها و........

خلاصه اینکه این کوچه ها هنوز بوی خون می دهندواین خونها زندگی را برای آنهایی که حس بویایی قوی دارند سخت تر می کند اگر به دقت به این کوچه های سردبنگری در دهان هر کدامشان رازیست که قرنهاست با بغضی بزرگ گره خورده است

این غزل هم شاید تفاله ی یکی از همین بغض های آب نشده  باشد...

۳ــ یا حق

 

شب، سركش است و با صداي تار، مي رقصي

تا صبح، در شب مي شوي آوار، مي رقصي

 

در ذهن تو اين زندگی جز رقص چيزي نيست

تو زندگی را مي كني انكار، مي رقصي

 

رقص تو يك تسكين و يا شايد خود درد است

تو با همين ايده، همين معيار مي رقصي

 

گيلاسي از خون خودت را مي روي بالا

و با خودت « ناش ناش ناناش اي يار....» مي رقصي

 

                      *****

 

گردن كشيده بر نوك انگشتهاي پا

بر چارپايه «آذري» انگار مي‌رقصي

 

اين چارپايه تكيه گاه مطمئني نيست

با يك لگد مي افتد و ناچار، مي رقصي

 

من عاشق آن رقص از گردن به پائينم

وقتي كه در چنگ طناب دار مي رقصي

 

يا اينكه در يك ظهر خون قي كرده ی مرداد

با چشم و دست بسته، «يك، دو، چار،» مي رقصي

 

مرگي مقدس، خان به خان در لوله مي چرخد

شش خوان اگر جان كنده اي اين بار مي رقصي

 

اين چند تكه سرب هم شايد« شاباش» توست

وقتي«تتق تق » سينه ديوار مي رقصي

 

                       *****

 

تقدير سرسبزي و سرخي زبان اينست

همچون درختان مي شوي تكرار، مي رقصي

 

مي سازي از ويرانه هاي شهر شب قصري

بر پشت بامش مي شوي « سنمار »* مي رقصي

 

  مرداد 84

 

*(سنمار معماری چیره دست بود که به دستور پادشاه زمان خود

 مامور ساختن قصری می شود که با برداشتن یک اجر تمامی قصر فرو بریزد سنمار قصر را می سازد وپادشاه به محض فهمیدن محل ان آجر دستور می دهد سنماررا از پشت بام قصری که ساخته بود برزمین اندازند .)

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت20:57توسط صالح سجادي |