حس اول
((اینجا تابوریس است شهر حس اول شهر غزلهای دورگه شهر تشنج کلمات شهر یک صالح سجادی))
با احترام به بانوي درد وآرامش،فاطمه باز زانو زده است بر درگاه ، ـ برده درماندگي امانش را ـ شاعري كه دوباره آمده تا پر كني از غزل دهانش را چيزي از در نمانده اما من پشت اين چار چوب خون آلود آنقدر ضجه مي نويسم تا ، از شما بشنوم ،بخوانش را آه بانوي درد و آرامش ، نوزده قطره اشك در آتش دردتان را چگونه شرح دهم نه ندارم دل وزبانش را تو همان آسمان سرخي كه سقط كرده ستاره اي را يا سر بريده ست دست شب از يك صبح تا ظهر كهكشانش را □ ديدي از پرده جمع كفتاران ،شير را دست بسته مي بردند در شكست و شكسته ديد و شكست ، پهلوان تو پهلوانش را □ قطره اي خون چكيد بر مسجد معجرت را كشيدي و سقف... آه چيزي نمانده بود خدا بر زمين كوبد آسمانش را □ روبرويت نشسته اكنون مرد ، دستهاي زمخت و لرزانش بين قرآن و ذوالفقار دو دل ،تا كدامين كشد عنانش را سخت پيچيده در جنون اما با تمام ابهت اش كافي است لشكر بوسه ي تو بگشايد كشور چين ابروانش را آه اما بر آن لبان كبود ، ناي لبخند بيصدا هم نيست زخم و آتش گرفته بود از او آخرين قطره ي توانش را شهر در بهت ياس سر گردان ، بر لبش "ارجعي الي ربك" شهر در بهت ياس سر گردان ،شهر پس داد امتحانش را
| Design By : Night Skin |


