تبليغاتX
حس اول


حس اول

((اینجا تابوریس است شهر حس اول شهر غزلهای دورگه شهر تشنج کلمات شهر یک صالح سجادی))

 

سلام

۱ سیزده رجب روز تولد جسمی  یک روح ازلی ابدی به نام (علی )ست

 

۲ اگر فرض افلاطون مبنی برجهان(مثل)واقعیت داشته باشد او مثل تصوری به نام پدر است

 

۳  امسال دومین سالی است که کادوی روز  پدرم را بر سر مزارپدرم می برم

 

۴ دونیا اولارساداملا دنیزدیرآدین علی/حقیله ایلک یاراشدا اکیزدیرآدین علی

من شیعه یم نجورسونه فخر ائتمه ییم سنه/دوشمن لرین یانیندا عزیزدیر آدین علی. (ودود دوستی)

 

۵ دیگر هیچ جز یک غزل دیگر که ممنون تحمل شماست

 

 

 

 

اي نخستين بدر، هر شب ديدنت را دوست دارم

آسمان در آسمان تابيدنت را دوست دارم

 

اي خداي خاك وقتي آسمان را مي تكاني

از درختي مرده، خرما چيدنت را دوست دارم

 

دستهايت را همان اندازه كه شمشير مي زد

وصله وقتي مي زند پيراهنت را دوست دارم

 

آه اي بر چاه عدل كوفه بوتيمار غمگين

گريه كن اين ترس از خشكيدنت را دوست دارم

 

درد اگر بر شانه هايت بود مرحم مي نهادم

آه از آن درد دگر ناليدنت را دوست دارم

 

تو نه قرآن، نه سر فرزند را بر نيزه ديدي

حكم اگر اينست من جنگيدنت را دوست دارم

 

دست بر خون قبضه شمشير مي رقصي و دشمن

مي رمد بي سر و من رقصيدنت را دوست دارم

 

- نه غزل ظرفيتش كم نيست اما دردهايت

آه بر اين بیت ها خنديدنت را دوست دارم-

 

                            *****

 ( من از آن ياس آنكه در دستان سرسبز تو خشكيد

خارج از باغ آخرين بوئيدنت را دوست دارم )

 

                           *****

 سیم آخررا زدم دیگر جنون ازسر گدشته ست

هر چه باداباد آقا من زنت را دوست دارم

 

اين جهان رازيست كه قفل و كليدش دست توست

كمتر از آنم ولي فهميدنت را دوست دارم

 

تو همان ماه دليل آفتاب آخريني

گفتم اي بدر نخستين، ديدنت را دوست دارم

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 17:25 توسط صالح سجادي | |

۱-قبل از هر چیزازتمامی دوستانی که پست قبلی را تحمل کردند سپاسگذارم

 

۲-غزلی که در مقابل شماست تجربه ایست مربوط به سالهای تقریبا دور واز معدود غزلهایی ست که از آن روزهای سردرگم نگه داشته ام. بعداز فصلی که در اواسط

غزل قرار داردقافیه تغییر کرده است به اصطلاح تجدید مطلع وجوددارد

 

۳-دیگر هیچ جز همه چیز

 

۴-یا حق

 

 

سوار پاي خودم مي شوم سوار خودم

و پشت پاي خودم مي شوم غبار خودم

 

 به گرد پاي خودم چرخ مي خورم اين بار

و دور مي شوم از مركز و مدار خودم

 

به ابتداي خودم پرت مي كنم خود را

و پيش پاي خودم مي شوم نثار خودم

 

به بند مي كشم آزادي كويري را

و دور باغ خودم مي شوم حصار خودم

 

سكوت، روح مرا استحاله كرده ولي

بلند مي شوم اين باربا هوار خودم

 

آهاي« من»  نه ببخشيد با خودم بودم

خودم كه خسته شدم زير  كوله بار خودم

 

آهاي باتوام از قبر خود بيا بيرون

منم كه آمده ام بر سر مزار خودم

 

كه بعد با تو كه شايد همان خودم باشي

قدم زنان بروم زير پاي دار خودم

 

مدال فتح خودم را به گردن آويزم

و بعد جشن بگيرم به افتخار خودم

 

 *****

بلند مي شوم از زير سايه هاي خودم

و راه مي روم از روي دست و پاي خودم

 

مسير عقربه ها هم عقب جلو بشوند

شروع مي كنم از پشت ردپاي خودم

 

دوباره جاي مرا سايه پر نخواهد كرد

كه مي‌گذارم خورشيد را به جاي خودم

 

گريز مي زنم اين بار برخلاف همه

از ابتداي خدا تا به انتهاي خودم

 

و ريشه مي زنم از آسمان به سمت زمين

 و سبز مي شوم اينبار در فضاي خودم

 

و سيب مي چينم از خودم براي خدا

بهشت مي گيرم از خدا براي خودم

 

و بعد خالق چندين ترانه خواهم شد

دهان دهان تو، اما صدا، صداي خودم

 

در اين كه آينه آئينه است، شكي نيست

من اعتماد ندارم به چشم هاي خودم

 

                                                   بهمن 78

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:27 توسط صالح سجادي | |


Design By : Night Skin