حس اول
((اینجا تابوریس است شهر حس اول شهر غزلهای دورگه شهر تشنج کلمات شهر یک صالح سجادی))
زمان چه بی هدف و ناگذیر در گذر است زمان بدون شما یک دروغ معتبر است زمین دوباره اسیر خدائی بتهاست دوباره دست هبل روی شانه ی تبر است عبور کن وبه دروازه های شهر بگو از این به بعد در این شهر اسم شب سحر است رسیده ه ای تو ولی آنچنان به آرامی که قاصدک هم از این اتفاق بی خبر است اگر به رخصت پرواز آسمان ندهی پرنده می پرد اما اسیر بال و پر است برای ما که همه سال نحص در نحصیم طلوع پانزدهت روز سیزده بدر است تو در نحوست این شب امید مهتابی که پشت سلسله ی زلف عقربت قمر است مگر تو آتش زرتشت را برافروزی که عرصه عرصه ی کبریتهای بی خطر است تو نیستی شب عید اربعین و سال سگی ایست ((چگونه رقص کند ماهی زلال پرست)) تو نیستی سر هر کو چه ی یتیم سری هنوز منتظر رد پای یک پدر است
| Design By : Night Skin |

