حس اول
((اینجا تابوریس است شهر حس اول شهر غزلهای دورگه شهر تشنج کلمات شهر یک صالح سجادی))
آن روز ها زمين سترون ثمر نداشت يك تل خاك بود و جز اين مختصر نداشت آدم هنوز داخل بازنده ها نبود حوا هواي وسوسه بازي به سر نداشت نمرود فكر هيزم و آتش نكرده بود زرتشت از تقدس آتش خبر نداشت مريم هنوز باكره و نيل بي خراش موسي عصاي معجزه ،عيسي پدر نداشت □ وقتي خدا سرود ازل را ترانه كرد غير از غزل به قالب ديگر نظر نداشت هر روزگار شعر شدن را ادامه داد دست از سر تخيل تصوير بر نداشت وقتي تمام دفتر خود را سياه كرد برگي سپيد جز دل پاك بشر نداشت استاد بيت آخر خود را كه مي نوشت غير سه حرف اسم خودش بيشتر نداشت □ او عشق خط سوم خود را تمام كرد آن خط سومي كه بجز دردسر نداشت سحري كه در نظاره ليلي نهفته بود اي كاش بر اراده ي مجنون اثر نداشت دستي كه طرح چهره ي يوسف كشيده بود انگار از وجود زليخا خبر نداشت . صالح سجادي - آذر 79
| Design By : Night Skin |


