تبليغاتX
حس اول


حس اول

((اینجا تابوریس است شهر حس اول شهر غزلهای دورگه شهر تشنج کلمات شهر یک صالح سجادی))

 

۱ – سلام

 

2 – از بابت دير بروز شدن عذر مي خواهم گرفتاريهاي بي امان باعث شده اند تا همين بروز شدنهاي دير به دير هم به جبر لطف وتقاضاي دوستان وترس از فراموش شدن وفراموش كردن صورت پذيرد البته در دنيايي كه فراموشي به نوعي درمان براي دردها تبديل شده است به هرحال حهان شعر جهان پارادوكس هاست

۳ - ...در جهت  رفع هر گونه سو تفاهم  وجلوگیری از سو استفاده ی عده ای  که متاسفانه گویا هنوز دست از سر شعر وادبیات این سرزمین برنداشته اند بنا به توصیه ی سینا حشمدار چند سطر اول این پاراگراف حذف می شود  شاید دوستان راحتتر بتوانند کل مطلب را بخوانند وقضاوت کنند این همه بحث فنی اینجا مطرح شد ه نمی دانم چرا همه ی اینها را رها کرده وچسبیده بودید به این چند سطر بالایی که آی نمی دونم به مقام عظما وترنج قبای بعضی ها بر خورد مهم نیست این چند سطر را حذف می کنم شاید دوستان کمی آرامتر شدند وکمی هم بحث فنی ضمیمه ی فحش هایشان کردند در ضمن کامنتهایی هم که فحش به دیگران داده شده بود حذف شدند

...وشروع كردند به نقد شعر من چون حال وحوصله ي اين را نداشتم كه يكي يكي به وبلاگ دوستان رفته وتوضيحات خودم را بنويسم صبر كردم تا همه آنها ماموريت شان را انجام دهند بعد كلا يك جا جواب دهم كه اين تاخير هم به اين دليل بود وگر نه چندان آدم ساكت وصلح طلبي نيستم  

الغرض بي ميلي به نقد وازطرفی اجبار به آن  سطحي نگري وميل به ايراد گيري هاي عجيب وغريب كه در جاي جاي نقد ها مشخص بود كه البته اين  مهم نيست ايراد هايي را  كه به شعر گرفته بودند هم مهم نيست تنها چيزي كه اذيتم كرد ومجبور به نوشتن در اين باره شدم اين بود كه مطالب نشان مي داد اين دوستان تحت تاثير نوع تكاليفي كه در گروه بر عهده ي شان گذاشته شده به كلي يا به جزئي از مسير سالم ادبي منحرف شده اند در حالي كه خود چيز ديگري فكر مي كنند ومعلوم نيست كي اين رويه اصلاح مي شود يا اصلا مي شود يا نه به عنوان مثال مواردي را عرض مي كنم كه البته اين بهانه ايست تا كمي بنويسم وتذكر بدهم لااقل براي خودم و فراموش نكردن خودم

هر چند هيچ وقت مثل حالا وقتم را چنين بي ارزش هدر نداده ام اما حالا كه مي نويسم بگذار همه را بنويسم بلكه كمي سبكتر شدم   

 

الف -  در ادب مدرن امروز كه كل ادبيات  از تمام كاركرد هاي خود به جر قدرت لذت آفريني تهي شده است نقد ديگر پديده اي وابسته به  ساير ژانر هاي ادبي مثل شعر يا داستان نيست بلكه خود به هنريست مستقل كه به تنهايي مي تواند لذت آفرين باشد به عبارت ديگر منتقد امروزي ديگر وسيله  براي تسهيل در برقراي ارتباط بين اديب ومخاطب يا جامعه نيست يعني شارح نيست بلكه خود فرديست كه با نقد اثار ادبي لذتي وراي لذت اثر ادبي ايجاد مي كند وهم خود وهم مخاطب از عمل نقد وخواندن نقد لذت مي برد در ضمن پست ترین نوع نقد که صرفا به نواقص وایرادات متن آنهم یکسویه واز منظر منتقد باشد سالها قبل از این منسوخ شده است به هرحال امروزه ديگر شعر  یا هر اثر ادبي كار فرماي منتقد نيست بلكه وسيله ايست در دست او تا مخاطب امروزي از نقد هم جداگانه به اندازه ي اثر ادبي مورد نقد لذت ببرد امروزه دیگر هدف از نقد حتی نقد یک اثر ادبی برای تنویر یا تنقید برای ارزشگذاری آن اثر هم نیست  بلکه نقد نوشته می شود تا اثری ادبی دیگر ی به وجود بیاید  طبیعی ست که لازمه ی چنین نقدی اختیار منتقد است وحق انتخاب او  یعنی منتقد در هر سطحی خود اثر ادبی مورد علاقه اش را برای نقد انتخاب می کند نه برعکس در اين صورت اينكه گروهي ادعاي مدرن بودن در ادبيات را داشته باشند واز طرفي مثل شاگردهاي مدرسه تنها جهت رفع تكليف رئيس گروه آنهم با ائلمان ها وچارچوبهايي كه تعيين شده به نقد اثري بپردازند معلوم است كه نه نقد نقد مي شود ونه كار نتيجه مي دهد

 

ب -  مورد دوم عدم تطابق ظرف ومظروف است به عبارتي دوستان با ابزار يا ائلمانهايي شعر را نقد مي كنند كه شعر اصلا با آن ائلمانها نوشته نشده است مثلا اينكه اين غزل  بيت به بيت جداگانه نقد شود اصلا براي اين غزل روش درستي نيست چراكه اين غزل اصلا با سيستم كلاسيك بيتي نوشته نشده است در بسياري از بيتها ابهاماتي وجود دارد كه عمدا حل آن ابهامات به بيتهاي بعد موكول شده است يا بعضي عناصر در بيت مكمل عناصر بيتهاي قبلي ست . بدتر اينكه آن آن ائلمانها هم ثابت است وبه نسبت تغيير شعر يا شاعر تغيير نمي كند به عنوان مثال بنده نقد دوستان را بر شعر خانم سمانه نائيني در مجله ي (همين فردا بود) هم خواندم موراد وآيتم هايي كه در نقد ان شعر به كار رفته بود همانهايي ست كه در نقد شعر من استفاده شده  در صورتي كه ساخت وجنس شعر خانم نائيني با شعر من تفاوتي زمين تا آسماني دارد ومن واقعا سر درنياوردم كه دوستان اين ايار هاي متقن شاه كليدي را از كجايشان درآورده اند كه به هر شعري مي خورد ودرد ناكتر اينكه اين ائلمان ها به شعر خود دوستان بيشتر مي خورد يعني اگر با همين ابزار برگرديم وشعر خود اين دوستان را نقد كنيم با مجموعه اي  از نواقص فني وغير فني  مواجه مي شويم يعني يا اين دوستان خود اين مشخصه ها را برای نقدقبول ندارند وتنها براي حالگيري از ديگران به كار مي برند يا اينكه اصلا نمي دانند چه مي گويند وگرنه اول با همين ابزار پي به مشكلات شعر خود برده آنها  را حل مي كردند 

 

پ– اما مهمتر از همه مطلبي كلي وفراتر از قضيه ي نقد عرض مي كنم كه اسف ناکترین قسمت قضيه هم هست

كار گروهي ادبي  به شكل كلاسيك خود ويا حتي به طور كلي سالهاست در دنيا موجوديت خود را از دست داده است شايد بعد از سورئاليست ها ديگر هنر مدرن به اين نتيجه رسيد كه هر فردي از گروه كه در حالت طبيعي جزئي از يك حركت است مي تواند خود پديد آورنده ي يك حركت باشد در حقيقت ادب امروز به شدت فرد گرا وبر پايه خلاقيت استواراست ادبيات امروز افرادي را كه براي بقا خود قسمتي از استقلال وخلاقيت خود را تسليم اراده ي جمع ميكنند جايگاهي ندارد وچنين افرادي را فاقد شخصيت لازم براي بقا هنري مي داند

از نظر ادبيات آنها شهروندان درجه دو محسوب مي شوند زيرا ذات ادبيات برآفرينش هاي خلاقانه ي فردي استوار است تا آنجائي كه من مي دانم  صاحبان  هيچ كدام از شاهكارهاي ادبيات امروز اعم از شعر ورمان عضوگروه يا دسته اي نبوده اند  كه البته اين مهم نيست مهم اين است كه استقلال فكر وعقيده ي خود را تسليم اراده ي گروه يا فردي از افراد گروه نكرده اند اين را هم گفتم كه بگويم نمي دانم دوستاني كه در اكيپ غزل به اصطلاح پست مدرن فعال اند با چه هدفي اين كاررا مي كنند اما از دو حالت خارج نيست

يا واقعا دنبال ادبيات هستند ومي خواهند از طريق گروه نام وشهرتي  را كه به تنهايي قادر به رسيدن به ان نيستند به دست آورند كه درآن صورت حداقل با اين ميزان كلان از فرديت وخلاقيت شخصيي كه تسليم گروه كرده اند وبا اين شكل مدرسه اي كه اكيپ اداره مي شود (يعني وقتي تمام اختيارات اعضا اعم از شركت كردن يا نكردن در جشنواره هاي ادبي مقاله نوشتن يا ننوشتن براي فلان موضوع وبهمان مجله تعريف كردن يا كوبيد ن فلان شاعر يا بهمان عضو گروه كه به جمع پشت كرده يا كاري باب ميل رئيس انجام داده وحتي مسائل خيلي شخصي وخصوصي ووووو ....توسط شخص رئيس اكيپ تعيين مي شود )خيلي خيلي خيلي بعيد مي دانم موفق شوند جالب اینجاست كه مي بينيم درميان اعضاي اين اكيپ افرادي هستند كه آن مايه از سواد واستعداد ادبي دارند كه به راحتي مي توانند نام خود را جداگانه بنويسند وخارج از جو گروه به آفرينش بپردازند اما  همچنان همه چیز خود را تسلیم اراده ی  لیدر گروه کرده انذ( شخصا دوستاني مثل خانم اختصاري وآقاي حسيني مقدم را داراي چنين مشخصاتي مي بينم) وامید وارم روزی این اتفاق بیفتد

يا اينكه اصلا قضيه چيز ديگريست وهدف ادبيات نيست در اين صورت هم كل اين نوشته ها بي مورد است برايشان آرزوي لحظاتي خوش و شاد دارم وفقط تقاضايي كه دارم اين است كه حتي المقدور از دور بر كساني كه عمر خود را وقف ادبيات مي كنند دور باشند  و با این جور مزاحمت ها به پرو پای آنها نپیچند به کارشان برسند وبگذارند دیگران هم به کارشان برسند

 

4 – بعد از اين مسائل كلي چون دوستان مورد به مورد بيتهارا به اصطلاح شكافته بودند بنده هم  ناچار بر خلاف ساخت این شعر ومیل باطنی خود مورد به مورد توضيحاتي در جهت رفع شكافها عرض مي كنم :

 

در مورد بيت اول برخي نوشته بودند كه وقتي صحبت از به هم ريختن چهار چوب شاعر مي شود شود بايد اين به هم ريختگي در بيت نشان داده شود كه نشده است برايم تعجب اور بود كه اين دوستان هنوز ساخت غزل را تنها افقي وبيتي مي دانند وانگار هنوز به ارتباط عمودي نرسيده ند  يعني اگر چيزي در بيتي مطرح مي شود بايد در همان بيت اجرا هم بشود وبس جالب تر اينكه همين دوستان ايراد گرفته بودند كه ساخت كل شعر به هم ريخته است ودر هربيت سوژه اي و تصویری مطرح مي شود !!!!!

 

چيزهايي كه دوستان در مورد بيت دوم گفته بودند هم خنده دار بود هم تاسف آور تاسف آور از اين لحاظ كه اين حرفها نشان ميداد كه اكثريت دوستان كمترين مطالعه اي در زمينه ي ادبيات كلاسيك ما ندارند واين نشان از همان رويه ي غلط وخطر ناكي دارد كه اول اشاره كردم هركدام از دوستان تا دهانشان را باز مي كنند كلي اسم خارجكي وتئوري  ادبي غربي  مي ريزد بيرون اما كوچكترين اشرافي بر ادبيات كلاسيك مان ندارند درصورتي كه درهمان قالبها مي نويسند خنده دار هم از اين جهت كه فكر برخي از دوستان از سنگ نشان تا رمي جمرات هم رفته بود !!!!!!!!! واين ديگر از آن حرفهاست برخي هم كه زرنگتر بودند از كنار بيت يواشكي رد شده بودند به هر حال اين بيت اشاره ايست صريح وآشكار به بيتي از عبدالقادر بيدل دهلوي كه مي فرمايد:

بيقراري بسكه مارا گرم رفتن كرده بود/ كعبه ي مقصود را سنگ نشان پنداشتيم

يكي هم نوشته بود سنگ كه ثابت است چگونه حركت مي كند ورد مي شود كه بايد عرض كنم متاسفم براي تعريفي كه از شعر داريد

 

در مورد بيت سوم نمي دانم بايد بيت را معني كنم يا به صورت نثر بنويسم كه دوستان متوجه بشوند يا چكار كنم تقصير من چيست كه دوستان مجبور به انجام كاري كه  دوست  ندارند شدند ولاجرم گذرا مي خوانند ونمي فهمند به هرحال شاعر مي فرمايد :كسي كه مي خواستم به من برسد يا من به او برسم هرآنچه داشتم از من گرفت تا به من برسد اما بعد از آن مثل راهزن ها از كنار من رد شد همين درضمن اگر كسي هرآنچه داريد ازشما بگيرد آنوقت هرآنچه نداريد دردستهاي اوست

 

بيت چهارم اين بيت كلا از گزند درامان بود اما باز هم ماخند يد يم وقتي ديديم شخصي به نام يوسف براي ما ايراد وزني گرفته اند وفرموده اند كه در وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعل نيم مصرع چه تلخ زاده شدم بين بود ونابودي ايراد وزني دارد ودرستش اين مي شود (چه تلخ زاده شدم بين بود ونبود )!!!!!!!!!

 

بيت پنجم از شما مي پرسم اگر بخواهيم بگوييم من خاطره اي از يك اتفاق وحشتناك در ذهن دارم براي اين جمله ( خاطره ي وحشت) درست است يا( وحشت خاطره ) بابا من نمي خواستم بگم من از خاطره وحشت دارم يا از خاطره مي ترسم مي خواستم بگم من از يك وحشت خاطره دارم

 

دربيت ششم مسئله اينجاست كه معني بيت ششم موقوف است به بيت هفتم درحقيقت بيت ششم به نوعي موقوف المعاني ست وسئوال  (چه سان از كنار من رد شد )در بيت هفتم جواب داده مي شود كه (درست مثل زمان از كنارمن ...)

 

براي بيت هشتم چيز مشخصي در نقد ها نديدم جز اينكه يكي ديگر از دوستان مطلع وخبره در وزن وعروض فارسي  فرموده بودند كه نيم مصرع (به آسمان پي ابرو...)ايراد وزني داره  كه باز ما كلي مشعوف شديم یکی هم نوشته بود که اگر سوار  آرام می رود چگونه غبار باهیجان رد می شود  عرض می کنم هیجان غبار اینجا دلیل سرعت سوار نیست  شاید مغز این دوستمان نتوانسته بود کشف کند که اگر سواری به قصد باران به ابرها بزند وباران ببارد انوقت تکلیف غبار چه خواهد شد که  اگر به جای اینکه به ارتباط میان غبار وسوار فکر کند که تفکری شرطی ودینامیکی ست ودر حقیقت تفکر نیست بلکه تداعی ست کمی هم به ارتباط برعکس میان غبار وباران فکر می کرد  مشکل حل می شد يكي  هم نوشته بود ایال آتشین وصاعقه دم  هم از آن حرفهاست که بايد بگويم بله اينهم از آن حرفهاست  به هر حال من تشکر میکنم

 

قضیه ی بيت نهم  خيلي جالب است دوستان مي نويسند شعر دچار دوگانگي زبان است  مثلا( نخجير) قديمي ست يا  (ديگر شد) منسوخ است بهمان  فلان است و... واين كلمات مثلا در كنار سوت قطار نمي شود  بعد در کمال تعجب مي آيند و مي نويسند : آقاي سجادي در بيت نهم آنجا که  نوشته ايد :( نداد تن به زبان از كنار من رد شد ) اين به زبان تن ندادن در شعر اجرا نشده است  خوب من تشكر مي كنم از دوستان

 

بيت دهم فرموده بودند آنقدر كه ماه وستاره با آسمان مراعات النظير است  پرنده وطوفان با آسمان مراعات نيستند !!!!!

كه  ناچار باز هم من تشكر مي كنم

 

در بيت ياز دهم  يكي از دوستان به جاي آنكه بخوانند (به جاي تير، كمان از كنار...)خوانده بودند به جاي تيرو كمان  که جایی برای تشکر وقدر دانی وجود ندارد به هر حال منظور  ما این بوده که به جای اینکه تیر رد بشود کمان از کنار من رد شده است

 

در دوبيت آخر غزل ثابت ها ومتحرك ها دوباره  با هم جا عوض مي كنند و شاعر كه در بيت اول ودوم متحرك بود و رد مي شده از همه چيز وسپس ايستاده  بوده تا همه چيز از او رد بشود دوباره از موضع انفعال خارج شده به فاعليت رسيده  وجهان ايستاده تا او دوباره  از آن بگذرد اين برگشت به نوعي از تسلسل اوج اين غزل است وشعر مخاطب را به اين نتيجه مي رساند كه از ابتدا ساكن ومتحرك درحقيقت يكي بودند (گذشتم از تو و ديدم خود عزيزم را/ كه در تو شد پنهان از كنار من رد شد) و اين ارجاع به بيت اول است در حقيقت بيت اول در بيت آخرتكميل مي شود  ورد شدن (آن) كه همان آن شاعري ست ارجاع است به بيت چهارم (به او رسيدم وشاعر شدم واو...) واگر دوستان کمی بر ادبیات کلاسیک ما اشراف داشتند لا اقل یکی از دوستان می نوشتند که با خواندن این غزل یاد آن شاه غزل مولانا افتاده اند که می فرماید: 

وه چه بی رنگ وبی نشان که منم / کس نبیند مرا چنانکه منم / کی شود این روان من ساکن / اینچنین ساکن روان که منم

به همين دليل عرض كردم كه خوانش بيت به بيت كه ابزار ثابت نقد دوستان است دراين غزل جواب نمي دهد زيرا اصولا اين غزل بيت به بيت نوشته نشده بلکه بیتها به تار و پود هم تنیده  شده اند

 

۵ - مطلب مهمی را هم تا یادم نرفته عرض کنم و آنهم بحث زبان در غزل امروز است  چندین وچند بار در طول این نقدها دوستان به کلاسیک بودن زبان شعر یا دوگانه بودن  زبان و حرفهایی از این دست اشاره کرده بودند قبلا هم بر سر همین موضوع بحث هایی رو در رو یا  درهمین وبلاگ مطرح شده که توضیحاتی گذرا در باره ی دیدگاه خود نسبت به زبان ارائه  داده ام اما اکنون کمی دقیقتر عرض می کنم

هیچ کس منکر اهمیت روز افزون زبان در شعر امروز نیست  اما این اهمیت  اهمیتی ماهوی ست ودر حقیقت جدای از بحث  زبانیت  در فرم شعر و به طور اخص غزل به نظرم  زبان از آن جهت اهمیت دارد که با امکانات خود می تواند در جهت انتقال حس  وبرقرای ارتباط بین مخاطب وشاعر تاثیری فراتر از تکنیک ها ی ادبی بگذارد  از این رو زبان به خودی خود وتنها با مشخصه ی امروزی نوشتن نمی تواند تعیین کننده ی مدرن یا سنتی بودن یک شعر باشد  حتی در داخل یک چهار چوب وبه عنوان عضوی از آن هم نمی تواند دارای اهمیت باشد 

به نظر من  که از آن به شدت دفاع هم می کنم  تنها عامل تعیین کننده ی مدرن یا سنتی بودن یک شعر ساخت آن شعر است  این  بود یا نبود ساخت مدرن ومتفاوت است که یک شعر را مدرن می کند  یا برعکس وزبان دراین میان تنها نقشی تزئینی ودرنهایت مکمل دارد  در مثل مناقشه نیست پس مثالی می زنم بسیاری از خوانندگان  ایرانی  ساکن لس آنجلس  با وجود در اختیار داشتن آخرین تجهیزات موسیقی  زیبا ترین قیافه ها واستودیو های تخصصی هنوز هم نزد اهل فن مطرب به حساب می  آیند اما دراین میان  یک  محسن نامجو با ان قیافه ی بی ریخت و کمترین تجهیزات  وهمان سه تار چند هزار ساله می شود سنت شکن موسیقی ایران چرا؟؟؟؟

چون این محسن نامجو ساخت موسیقی ما را تغییر داده است نه زبان  یا ابزار آنرا ساخت یک شعر شالوده ایست که زبان ودیگر ابزار شعر بر روی آن سوار می شوند واگر این ساخت نسبت به گذشته تغییر نکند زبان هر چقدر هم زور بزند نمی تواند بار این نقص را به دوش بکشد وشعر مدرنی به ما تحویل دهد این عقیده سالها اساس وپایه ی نگرش من به غزل بوده ودر جای جای کتاب تشنج کلمات  این تلاش  برای تغییر در ساخت کلاسیک  وذهنی غزل  (البته بدون تغییر در فرم عینی وبیرونی آن )مشهود است واین تلاش در دو بعد است

یکی تلاش برای ایجاد ساخت مجزا برای هر غزل یا بهتر بگویم ساخت متنا سب با موضوع ودیگری تلاش برای ایجاد فضای مناسب برای همنشینی غزل ومخاطب امروزی زبا ن هم درست از این نقطه به بعد است که اهمیت پیدا می کند یعنی  وقتی ساخت اثری مشخص   شد و شکل ذهنبی شعر در ذهن یا بر کاغذ روی میز شاعر نقش بست  زبان آن اثر هم  جبرا مشخص می شود

این راگفتم که بگویم همانطوریکه قبلا گفتم برای هر موضوعی قائل به زبانی جداگانه هستم  بهتر بگویم  قویا  زبان یک شعر را سوژه  و ساخت آن شعر تعیین می کنند کسی که فکر می کند وقتی با زبان شعری خود می تواند از پس سوژه های مختلف بر بیاید پس دارای زبان شعری مختص خود شده خیلی احمق است  چراکه نمی داند قضیه دقیقا برعکس است یعنی  شاعر باید با تسلط بر زبانهای مختلف برای اجرای هر سوژه ای بر روی ساخت تعیین شده زبان مختص  آن سوژه را هم بیابد

 واینکه می گویند زبان شعری فلان کس اینطوری ست  یا مثلا فلان مشخصات را دارد این درحقیقت به  بحوه برخورد آن فرد با (نحو )زبان بدر شعر برمی گردد نه کلمات  در حقیقت در حالت کلی هم این قضیه محرز است یعنی  عامل تعیین کننده ی مدرن وامروزی بودن یا نبودن زبان یک شاعر در کلماتی نیست که به کار می برد

بلکه در نحوی ست که  کلمات را بر اساس آن در بیت می چیند به عنوان مثال  غزل های  مرحوم نوذر پرنگ  را می توان مثال زد که درعین وفاداری به کلمات  واصطلاحات  کلاسیک چون از تفکر خلاق ساخت وشعری مدرن  ونحو زبانی متفاوت برخوردار بود متفاوت ترین غزلهای معاصر را نوشته است.

در نظر من شعر از کشف واتفاق افتدن ناخود آگاه سوژه در ذهن وروح شاعر شروع می شود با معین شدن اولین سطر یا اولین مصراع شکل ذهنی خود را تعیین میکند واین شکل ذهنی  کلیتی را به شاعر می دهد که بتواند ساخت اثر را بر روی زیر بنای این شکل ذهنی بنیان گذارد بهد از ساختمند شدن اثر است که شاعر سراغ زبان می رود وبنا بر جنس فضا ونوع سوژه نحو وکلمات زبان را تغییر وتعیین می کند شاید بگویید این سختترین را ه شعر نوشتن است و خیلی راحتتر از اینها نی توان  شعر نوشت ولی باور کنید این سختترین راه نیست تنها راه است 

به هر حال دوستان خسته نباشند ومن تشکر مجدد می کنم .

لازم به توضيح است دوستاني كه در جريان اين نقد ها قرار ندارند غزل نقد شده بنده درهمين صفهه در پست قبلي مي توانند بخوانند

 

۶- سپاسگذارم از تمام دوستانی که بعد از چاپ کتاب تشنج کلمات برآن نقد ونظر نوشتند  برخی از این نقد ها در روزنامه  ها ونشریات مختلف چاپ شده وبرخی در اینترنت منتشر در زیر نشانی آندسته از نقد هایی را که در اینترنت منتشر شده جهت مراجعه ومطالعه ی دوستان می آورم

 

۱ - نقد مهدی آذری را بر تشنج کلمات می توانید اینجابخوانید

۲ - نقد محمد رضا شالبافان را بر تشنج کلمات اینجا ملاحظه فرمائید

۳ - نقد امیر آزاده دل را هم بر تشنج کلمات اینجا می بینید

۴ - نقد علیرضا آدینه را بر تشنج کلمات اینجا بخوانید

 

۷- بعد از چهار سال تلاش وبه لطف همکاری بیدریغ دوستان بالاخره مجموعه ی ۴ جلدی سیر غزل ترکی تحت عنوان(قویما منی ان آپاریر) را آماده ی چاپ کردم و هم اکنون در انتشارات سوره مهر مراحل طراحی صفحات را می گذراند این مجموعه ی ۱۳۰۰ صفحه ای مجموعه ایست کامل از آنچه از آغاز تا امروز بر غزل در زبان ترکی گذشته که در نوع خود کم نظیر است 

چکیده ی جلد اول این کتاب را می توانید در اینجا بخوانید

 

۸- واما غزل شاید برای انتشاراین غزل کمی دیر شده باشد شاید هم نه  

 

اگرچه بيخبرم از سكوت مي فهمم  كه احتمالا بيرون از اين اتاق شب است


زمان به راه خودش مي رود مي انديشم چقدر روز و شبش بي دليل وبي سبب است

 

زمان در اين خانه مثل من كپك زده آه چه فرق مي كند اكنون شب است يا كه سحر

كه سالهاست گذشته ست كارم از شب و روز جهان من پر ازاين اصل هاي بي نسب است

 

زمين سردرگم چون كلاف كاموائيست كه دست شيطنت گربه ها رسيده به آن


كلاف گمشده اي كه در آن گره به گره تمام پيكر من بسته ي وجب وجب است

 

 

به اين اتاق ولي خو گرفته ام ، مثل جنين كه در رحم مادر خود آسوده ست


به اين دو متر قفس دلخوشم كه مي دانم جهان آنسوي ديوار مورد غضب است

 

 

به سقف مي نگرم مي توان تصور كرد چراغ روشن خورشيد كوچك صبح است


اگرچه دم به دم از ترس مي زند سوسو ودر برابر شب نا توان ومضطرب است

 

 

وگر اراده كنم دست مي برم به كليد كه بي بهانه شبي تيره را رقم بزنم


به يك اشاره شب از راه مي رسد اما شبي كه حاصل هذيان و ازدحام تب است

 

 

اتاق من ديگر مركز جهان شده است به يك اشاره شب و روز مي كند تغيير


رهايم از جبر روز وشب در اين خانه به لطف پنجره صبح وبه حكم پرده شب است

 

                               ***************

 

هواي شهر به گند تعفن آلوده ست  نشسته هاله اي درد بر خيابانها


رسيده درد به اعصاب كوچه ها همه جا هجوم نيشتر جور ضجه ي عصب است

 

 

در انزواي خودم غرق مي شوم هر روز  زشهر جز طرحي تار توي ذهنم نيست


تفالی زده ام  خواجه نیک می داند چه راز ها  پس این آسمان ملتهب است

 

 

(عقاب جور گشوده ست بال بر همه شهر كمان گوشه نشيني وتير آهي نيست)۱


عقاب جور نشسته ست بر دلم حافظ كجاست دور گل وكي زمانه ي طرب است

 

 

گذشته اينهمه قرن از سر غزل اما هنوز شاعرهاي اصيل (منزوي )اند


هنوز قانوني نانوشته مي گويد اتاق مال من وكوچه مال محتسب است

 

 

شب است ونور چراغ و حضور پنجره هم نمي تواند شب را به قهقرا ببرد


جنون بوسه ي ظلمت به گونه ي خورشيد هجوم خيل كلاغان با غ در عجب است

 

 

شب است شب ونبايد زخانه بيرون رفت صداي عو عو۲ سگهاي هار مي آيد


به سقف مي نگرم باز بازي هر روز كليد را زده انكار مي كنم كه شب است

 

-------------------------------------------------

۱ - بیتی ست از خواجه حافظ

۲ - در مملکت چو غرش شیرا ن گذشت و رفت/  این عو عو سگان شما نیز بگذرد

سیف فرغانی

 

۹ - پیروز وسلامت باشید

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:26 توسط صالح سجادي | |

سلام

شايد بهتر باشد بي مقدمه  از اخر به اول بياييم

آخر

هرگز در زندگی خودم مخصوصا آن قسمت از زندگی ام که مربوط به هنر بوده دوست نداشتم

به حاشیه بپردازم چون اعتقاد دارم حاشیه در عالم هنر مال کسانیست که متنی ندارند

اما گاهی وقتها متن خود از تو می خواهد که به حاشیه بپردازی

درطول این ۱۴ سالی که در شعر وهنرهای تجسمی فعال بودم  چند خصیصه را به هر قیمتی بوده

برای خود نگاه داشته ام که یکی از آنها تواضع ودیگری صداقت است حدود ۳ سال پیش بحثی بین من

 و عالین نجاتی عزیز وچند نفر دیگر در وبلاگ مطرح شد در مورد اینکه چه کسی برای اولین

 بار غزل مدرن را با این مشخصه هایی که امروزه برای ان قائلیم مطرح کرد که

 دوستان رسیدند به اسم محمد سعید میرزایی بنده عرض کردم که غزل مدرن با هر پیشوند

یا پسوندی بدون شک حاصل یک حرکت جمعی وهدفمند بوده که متاسفانه

به حق یا به نا حق به دلیل کنار کشیدن برخی از دوستان در ذهن عموم

به نام یک فرد خاص ثبت شده است ونمی توان در این حرکت ازاسمهایی مانند  مجید معارف وند

امیر نجات شجاعی محئد رضا حاج رستم بیگلو عباس فتوت هادی خوانساری و... در تهران وکرج

وبسیاری از دوستان در سایر نقاط کشور چشم پوشید اساميي را هم كه نقل كردم بيشتر به اين دليل

 بوده كه اينها از اول حضور محمد سعيد در كرج با او بودند وبراي شعر هايش تئوري ونقد و... نوشتند

وخيلي كارهاي ديگر انجام دادند تا اين حركت سرو شكل پيدا كند خلاصه مي كنم بحث ظاهرا همانجا تمام شد اما بعد از ۳ سال كه من

با تشنج كلمات در نمايشگاه كتاب بودم متوجه شدم كه قضيه هنوز تمام نشده است

در اوسط نمايشگاه آقاي ميرزايي را در غرفه شاني ديدم وبه رسم ادب يك جلد از كتابم را به

 با این عنوان امضا کرده به ایشان تقدیم کردم( تقدیم به همقدم قدیمی محمد سعید میرزایی)

 دو روز بعد ديدم  ايشان كتاب را به صورتي كه در زير مي بينيد به غرفه برگردانده  وبه مسئول غرفه

 گفته اند كه

:(من اول اين آقا را به خاطر نياوردم اما به منزل كه رفتم  همسرم كه حافظه ي دقيقي دارند و

در اینترنت دیده اند

 گفتند كه اين صالح سجادي هماني ست كه ۳ سال پيش در مورد تو در اينترنت

فلان مطالب را نوشته بود.)

 بعد از شنيدن اين حرفها فهميدم كه چرا در جشنواره هايي كه آقاي ميرزايي داور يا دست اندر كار

انها بودند با وجود اينكه بهترين اثارم را مي فرستادم اما حتي به دور نهايي هم راه پيدا نمي كردم

مانند جشنواره شعر ایوار یا زاگرس یا شبهای...

در صورتي كه خيلي از شاعراني كه هنوز...

بگذريم جناب ميرزايي  من يادم نيست كه ۳ سه سال پيش دقيقا چي در وبلاگ عالين

نوشته بودم نمي دانم شايد هم كمي با لحن تند صحبت كرده باشم اما شما یا همسر

محترمتان که  جریان بحث را دنبال میکردند میتوانستید هما موقع  واردبحث شويد

وحرفتان را بزنيد وسو تفاهم ها برطرف شوند اين درست نيست كه در ظاهر

خودتان را بي تفاوت نشان دهيد ودر نهاناين را تبديل به كينه اي چند ساله كنيد

وهر جا دستتان رسيد تلافي كنيد آقای میرزایی باز هم میگویم

مجید معاوف وند اولین کسی بود کهبحث گسترش وزنی وگسترش معنایی را در غزل مطرح کرد

هادی خوانساری بیانیه این حرکت را به صورت غزل نوشت بیانیه ای که شما هرگز حتی

به صورت نثر همتوانستید بنویسید که این به اصطلاحرکت شما چه خصوصیاتی دارد

عباس فتوت وامیر نجات شجاعی هرکدام سهم انکارناپذیری در تبیین پایه های تئوریک

این حرکت وگسترش فضاهایی عینی وذهنی  اش دارند فضاهایی که شعر شما چندان

دسترسی اشکاری به آنها نتوانست پیدا کند

من خودم را از این لیست حذف کرده ام چون چندان حضوری در حلقه کرج نداشته ام

هر چند ارتباط تنگاتنگی با  سردمدااران آن داشتم  واین حرفهارا هم برای خودم نمیزنم

اما در تهران هم کم نبودند افرادی که مسقل از ان

حلقه کارهای منحصر به فردی همرمان وبلکه قبلتر انجام می دادندمانند(علیرضار عاشوری مهدی چناری

 مریمجعفری و...)شهرستانهارا هماگر بخواهم نام ببرم که بحث به درازا می کشدالبته ا

ينها هيچ كدام از اهميت نام سعيد میرزایی در غزل مدرن امروزي كم نمي كند

اما اين هم درست نيست كه ما از گرفتاري هاوعدم حضور ساير دوستان که بعدها

به شهرهای خود بازگشتند در جريان غزل سو استفاده كنيم

وچنين وانمود كنيم كه همه چيز كار يك نفر بوده

 باز هم بگذريم  شايد اين چند سطر هم براي اين موضوع زياد بوده باشد.

 

وسط

 تشنج كلمات با تمام زحمات وسختي هايي كه براي چاپش كشيدم بيرون امد با وجود

 گلايه هايي كه در مورد كيفيت چاپ كتاب از ناشر دارم  باز هم راضي كننده است  اما با كمي دقت از

لحاظ فني مي توانست بهتر از اين باشد به هر حال به خاطر تر از عدم پخش خوب وعدم

 دسترسي دوستان به كتاب با نظر لطف دوستان عزيزم در سراسر كشور تصميم گرفتم 

 از طريق همين دوستان كتاب را بخش كنم

اسامي دوستاني كه كتاب را در اختيار دارند مي آورم وكساني كه تمايل به داشتن كتاب دارند

 مي توانند به اين عزيزان مراجعه كرده وكتاب را تهيه كنند

۱ - تبريز  مقبره الشعرادفتر انجمن ادبي تبريز  سركار خانم مدرس

۲ - تهران دفتر نشر اكنون سركار خانم گيو تلفن:۸۸۲۴۰۷۱۲

۳ -تهران  جناب اقاي مهدي معارف  http://www.berkeye-mahtab.blogfa.com/

۴ - زنجان جناب آقاي سعيد توكلي http://saeedtavakoli.blogfa.com/

۵ - زابل سركار خانم زهرا ساري

۶ - لرستان جناب آقاي داريوش منصوري http://www.gareendel.mihanblog.com/

۷ - اهواز جناب آقاي بهمن ساكي http://saki.blogfa.com/

۸ - يزد جناي آقاي عليرضا احراميان پور

۹ - اصفهان جناب آقاي امير سنجوري www.exeet.persianblog.ir

۱۰ - كرمانشاه جناب آقاي بابك دولتي http://sangha.persianblog.ir/

۱۱ - ساوه جناب آقاي سعيد حيدري http://www.darondar.blogfa.com/

۱۲ -اردبيل جناب آقاي ابراهيم عادل نيا

۱۳ - مشهد رضا عابدين زاده  http://ghazalbegoo.persianblog.ir/

۱۴ -شيراز جناب آقاي سيد محمد امين جعفري http://sharji.blogfa.com

۱۵ - همدان جناب آقاي جواد نوري http://jnoori.blogfa.com/

۱۶ - لرستان  كوهدشت جناب آقاي مرتضي خدايگان

۱۷ - خوزستان جناب اقاي بهزاد بهادري http://bahador1.blogfa.com/

۱۸ - كاشان ابوالقاسم تقوايي

۱۹- چهار محال بختياري آقايان صالحي وعادل حيدري http://www.nabakhtyar.blogfa.com/

۲۰ - سمنان حوزه هنري سمنان جناب اقاي طبسي  (حوزه هنری  استان سمنان)

۲۱ - ساري جناب آقاي احسان مهديان http://hojum.blogfa.com/

۲۲ - دليجان جناب اقاي مهدي رحيمي

۲۳- محمود اباد جناب آقاي سيامك بهرام پرور http://shaeraneha.com/

۲۴ - ایلام جنای آقای جلیل صفر بیگی

۲۵ - شاهرود  سرکار خانم آذر سرافراز  http://www.azarkadeh.blogfa.com

۲۶ - دامغان جناب اقای مهرداد امین هراتی

۲۷ - میانه جناب  آقای اصغر نبیلو

۲۸ -  بندر عباس جناب آقای عبدالحسین انصاری

۲۹ -  رشت سرکار خانم  صدیقه حسینی  http://ghazalgije68.blogfa.com 

۳۰ - مراغه جناب آقای آی مان قلی زاده  http://www.makadam.blogfa.com

۳۱ - تهران جناب آقای احمد علیخانی خانه فرهنگ هاشمی

۳۲ - فرخ شهر جناب آقای وحید برزگر قهفرخیvav-tanha.blogfa.com 

۳۳ - ارومیه جناب آقای حمید واحدی

۳۴ - کرج جناب آقای مهدی زارعی  http://www.biesmweb.blogfa.com/

۳۵ - خوي جناب آقاي شهرام ميرزاييshahram13.blogfa.com/

۳۶- اهر جناب آقای بابک اسلامی

کمی به اول مانده

با تمام تلخی  هایی که مجبور به تحمل آنها هستم روز بروز خودم را شادتر وتواناتر احساس میکنم

از هیچ چیز هراسی ندارم تا تو در کنار منی پسرم اینکه می بینم روز بروز بزرگتر می شوی

همه ی درد هایی را که روز به روز بزرگتر می شوند  می شوند فراموش میکنم  ائل یار

تا تو با منی زمانه با من است

 

حرف ماقبل اول

شعر در نوع اصیل خود یک ریسک  خطر ناک است شاعر هستی اش را به پای ادبیات می ریزد

به امید اینکه شاید بس از مرگش در نامی از او باقی بماند  قطعا این کار زجر آور نیست چون لذتی که از

رسیدن به شعر واقعی به انسان دست می دهد با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست اما از

لحاظ سایر مسائلی انسان در این دنیا به ان نیاز دارد این یک ریسک تمام عیار است

چون عمر رفته برنمی گردد این وسط بزرگترین ضرر را دو گروه میکنند

 اول عده ای که پس از یک عمر یک لحظه بر میگردند ومی بینند راه اشتباه بوده وشعر واقعی هنوز با آنها

فاصله ها دارد و... گروه دوم کسانی هستند که از ادبیات به عنوان ابزار

یا نقابی به عنوان نقابی برای رسیدن ودیده نشدن استفاده می کنند حالا رسیدن به چه بماند که

این خود بحثی مفصل است به هر حال امروزه چه در تریبونهای رسمی وچه در جمعهای خصوصی

به وفور شاهد چنین بد بختهایی هستیم که از غربال سختگیر ادبیات غافل اند خود را اساتید مسلم

شعر میدانند لقبهای عجیب وغریبی به خودشان می دهند یا از طرف نوچه هایشان دریافت می کنند و

هر کسی را هم که با انها همراهی نکند به اشکال گوناگون بایکوت  میکنند سرنوشت اینها

بسیار درد آور است تنها ناراحتی من از عده ایست که هنوز هم با این همه تغییر تفکرات در دنیای هنر

مدرن اولین اصل هنر وادبیات را که خلاقیت وفردیت است را نمی بینند ومثل دوران قرن چندم هجری

دنبال علمی برای سینه زدن می گردند که سرنوشت اینها بسی دردناکتر خواهد بود 

 از ذکر مصادیق خودداری میکنم و امید وارم ... نه چندان امیدی به این دوستان نیست

 

حرف اول

غزل همیشه حرف اول را میزند متن همیشه با اوست حاشیه را ما برایش نوشته ایم

حرف اول همیشه غزل است

 

دوباره شعر به هم ريخت چارچوب مرا، زمان شكست و مكان از كنار من رد شد
گذشتم از همة ايستگاه‌هاي جهان، حقير وخسته جهان از كنار من رد شد


گذشتم از همه كه به حضور او برسم، و او نه راه رسيدن و نه گذشتن داشت
به شوق كعبة او بي‌قرار رفتم و او شبيه سنگ نشان از كنار من رد شد


هرآنچه داشتم از من گرفت تا برسد كسي كه هرچه ندارم به دست‌هايش بود
هرآنچه داشتم از من گرفت و بعد از آن شبيه راهزنان از كنار من رد شد


چه تلخ زاده شدم بين بود و نابودي، بدون دست و دهان با سري پر از كلمه
به او رسيدم و شاعر شدم، و او آرام به شكل دست و دهان از كنار من رد شد


شبيه خاطرة وحشتي ـ درون سرم ـ عبور كرد، ولي تا هميشه باقي ماند
كنار ريل قدم مي‌زدم كه يك لحظه قطار سوت‌زنان از كنار من رد شد


چه بود آن گذر آشكار و نامرئي كه با شتاب و به آرامي و شكوه گذشت
به هيچ شيوه نشد مانعش شوم، حتي نگفت اين‌كه چه‌سان از كنار من رد شد


نه مثل باد، نه توفان، نه رود، نه سيلاب، نه مثل گلة اسب و نه مثل گرد و غبار
شبيه عمر، شبيه غروب دلتنگي، درست مثل زمان از كنار من رد شد


سوار اسبي يال‌آتشين و صاعقه‌دُم به آسمان پي ابر و به قصد باران رفت
سوار ساكت و آرام رفت و پشت سرش غبار با هيجان از كنار من رد شد


درست مثل غزل‌هاي ناگهانيِ من رسيد و در شعفي ژرف خلسه‌گيرم كرد
فراتر از درك بيت و وزن و قافيه بود، نداد تن به زبان، از كنار من رد شد


نه به پرنده، نه توفان، به آسمان پيوست، نه ماه شد، نه ستاره، به كهكشان پيوست
چو تير حادثه بر چلة كمان پيوست، و بعد زوزه‌كشان از كنار من رد شد


سپس به هيبت آهو دويد تا نخجير، چنان دويد كه قانون مرگ ديگر شد
به جاي آهو صياد بر زمين افتاد، به جاي تير كمان از كنار من رد شد


*****


ببين چه مرتبه ازخودگذشتگي كردم، گذشتم از تو كه از من به من عزيزتري
گذشتم از تو و ديدم خودِ عزيزم را كه در تو شد پنهان، از كنار من رد شد


گذشتم از تو به‌سختي، به‌سادگي، به‌سكوت، چنان‌كه شاعري از «آنِ» شاعري گذرد
ببين كه قافيه را باختم، تمام شدم، گذشتم از تو و «آن» از كنار من رد شد

 

یا حق

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:43 توسط صالح سجادي | |

سلام... سلام اگر ... اگر هنوز ...

خیلی طول کشید تا دلایل کافی برای بروز کردن این وبلاگ پیدا کنم هر چند هنوز دو ذلم

اما اینبار کمی حرف برای گفتن دارم

قبل از هر چیز از تمام دوستانی که در طول این مدت طولانی فراموشم نکردند از صمیم قلب تشکر می کنم واز اینکه متقابلا نتوانستم خدمت برسم عذر

زندگی برای من چیزی فراتر از هیچ است بنا براین حداقل تا دروغ بودن یا نبودن فردا ثابت شود در حین این انتظار به قول رسول یونان شطرنج میزنم(منظور از شطرنج هر چیزیست که بتواند ذهن تو را از ساعت به چیز دیگری متوجه کند می باشد)

 

این را گفتم که بگویم بعد از دو سال تحمل انواع توهین توطئه سختی شرمندگی پیش خانواده از دست دادن رفیق ها از دست دادن زمانهایی که میتوانستم در انها بنویسم ووووووو....با تمام احترامی که به کار خودم وزحماتی که دوستان درراه رسیدن به اهداف مشترک  قائلم مجبور شدم از ریاست خانه شاعران تبریز ودبیر جشنواره شعر خط سوم کنار بکشم نمی دانم تبریز متوجه شد چه اتفاقاتی را بر زمین انداختیم یا نه اما مطمئنم در طول این دو سال واندی چیز های زیادی به دست آوردیم وامید وارم آنهایی که بعد از ما می آیند آن را هدر ندهند شاید به زودی چیز هایی در این مورد بنویسم ودر جاهایی چاپ کنم به هر حال لازم میدانم از تمام دوستانم از سراسر کشور وخارج از کشور که در این دو دوره خط سوم  برمن منت نهاده وبا ارسال ۶۰۰۰ اثر از سراسر جهان من را تا همیشه منت دار خود قرار دادن تشکر کنم

امیدوارم خط سوم دور سوم هم داشته باشد  اما اعلام می کنم از این پس هیچ مسئولیتی در خانه شاعران تبریز ودبیرخانه خط سوم ندارم

هر چیزی همانقدر سخت یا سهل است که خود فرد می پندارد

من بر خلاف خیلی ها ادبیات را خیلی سخت گرفتم واو هم البته شاید من اشتباه کرده باشم که این هم نسبی ست امام مطمئنم لذتی که من از نوشتن می برم با لذت خیلی ها خیلی فرق دارد

من دارم برای شعر وبرای خودم وبرای زندگی خودم وشعر آینده تعریف می کنم اما خیلی ها فکر می کنند نوآوری یعنی انجام کاری که تا حالا نشده است بگذریم صدا در آوردن این روزها خیلی راحت شده اما از صدای سخن عشق نمانده ست اثر. 

این را هم گفتم که بگویم پس از یک سال بالاخره مجموعه غزلم با عنوان (تشنج کلمات ) مجوز چاپ گرفت به امید خدا اگر مشکل خاصی پیش نیایددر نمایشگاه کتاب امسال در خدمت دوستان خواهد بود

این کتاب به لطف شاعر وناشر ارجمند جناب اقای بهزاد زرین پور در نشر اکنون به چاپ رسیده است  ۴۴ غزل از غزلهای قدیمی وتا حدودی جدید بنده را شامل میشود اکثر غزلها مال زمانی ست که به اتفاق بروبچه های اندیشه تهران وجلسه شعر کرج در حال تجربه فضای جدیدی در غزل بودیم که آنروزها در آن آزادی خیلی کارها را به خودمان داده بودیم وخیلی کارها می کردیم وبرایش به سبک امروزی ها تئوری هم می نوشتیم هر چند به لطف منزوی بزرگ به موقع خودمان را جمع وجور کردیم وگرفتار خیلی چیز ها نشدیم اما هنوز هم به کارهایی که کرده ام اعتقاد دارم واز آنها دفاع میکنم چرا که خیلی سالم تر از کثافت کاریهایی بود که امروزه انجام میشد حداقل عالمانه تر بود ومهمتر اینکه هر چه بود هدف شعر بود وهیچوقت با نقاب شعر وشاعری قصد چیز دیگری نداشتیم  بابت اش هم حاضر بودیم تاوان بدهیم ودادیم مدرک دانشگاهی من شاید کمترین تاوانی بود که... بگذریم از اینکه اگر مثل برخی ها برخی پاچه هارا می خاریدیم الان ما هم در بوق وکرنا بودیم و همه چیز در اختیار داشتیم  وچاپ کتابمان به حالا نمی کشید اینهارا هم گفتم که بگویم معتقدم این کتاب باید همان سالها چاپ میشد زیرا امروزه اکثر تکنیک هایی که آن موقع تازگی داشت وبه نام مان ثبت می شد کشف شده اند با این حال فرم وساخت اکثر غزلها منحصر بفرد است وهر غزل نتیجه ی غذابهایی ست درحد مرگ شاید هم نتیجه ی تجربه آن باشد به هر حال امید وارم مورد توجه قرار گیرد.

حرفی ندارم جز یک غزل  که البته در کتاب نیست

غزل 17

 

دريا،درخت،شب،همه گم درهم جمع مرتبي ست كه وارونه ست

من،تو،غزل،زمان،حركت،ساحل حس مناسبي ست كه وارونه ست

 

مي ترسم از قدم زدن،اين ساحل شبها چقدر خوف بزانگيز است

در پيش پام كف به دهان از خشم دريا چنان شبي ست كه وارونه ست

 

سر برده يك درخت فرو در شب شب تيره چون مركب خطاطان

هم اين درخت يك قلم برعكس هم شب مركبي ست كه وارونه ست

 

شب لب نهاده برلب من امشب سرميكشد هرآنچه به سردارم

دردست مست شب سرمن انگار جام لبالبي ست كه وارونه ست

 

شب سردو يخ زده ست ولي ساحل گرماي ظهرروي تنش باقي ست

دراين دو حس رها شده ام،انگار بر پيكرم تبي ست كه وارونه ست

 

                 ***********

ازقله ي تو روبه زمين جاريست سيلاب سهمناك زمان اما

اين سان كه من به سوي تو مي آيم سيل مخربي ست كه وارونه ست

 

دريا توئي درخت توئي شب تو ساحل منم قلم ومركب من

بنگر به شعروآينه گي هايش درمن محدبي ست كه وارونه ست

 

هستي كتاب فلسفه ي سختي ست كه لابه لاي هر ورقش انسان

تنديس يك علامت دستوريست،يعني تعجبي ست كه وارونه ست!

 

من در هلال ماه تورا ديدم لبخند مي زدي به زمين،اما

افتاد عكس ماه به دريا گفت:اين گريه بر لبي ست كه وارونه ست

 

گفتم: ميان من وتو مي دانم يك سلسله مراتب طولاني ست

دستي كشيد بررگ گردن،گفت:اما مراتبي ست كه وارونه ست.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 3:30 توسط صالح سجادي | |


Design By : Night Skin